نوشتن توی این وبلاگ بی فایده است. اون هیج وقت نمیاد بخونه جون برایش مهم نیست.
گفت که تجربه اش میگه که تو نمییای و اهمییتی هم نمیدی .
من میگم میای دیر یا زود
کی میدونه من اشتباه میکنم یا دوستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
دوستی به من گفت...
نوشتن توی این وبلاگ بی فایده است. اون هیج وقت نمیاد بخونه جون برایش مهم نیست. گفت که تجربه اش میگه که تو نمییای و اهمییتی هم نمیدی . من میگم میای دیر یا زود کی میدونه من اشتباه میکنم یا دوستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده توسط بهار در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت
10:18 |
این روزها انگار جوابی جز سکوت نمیتونم پیدا کنم + نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت
17:50 |
سلام با اينكه ميدونم. اينجا ديگه نمياي بازم تصميم گرفتم برات بنويسم. شايد اين يكبار براي آرامش خودم دارم مينويسم.باورت ميشه هزار بار سعي كردم اين وبلاگ پاك كنم. ديگه توان اينو نداشتم كه بهت فكر كنم. ديگه نميتونستم منتظر معجزه برگشت تو باشم اما خوب كه فكر كردم ديدم منتظر معجزه بودن حداقل بهتر از نا اميدي ؟! روزهاي بي تو بودن اونقدر زيادند كه شمارش از دستم در رفته . تازگي ها همه به فكر اين افتادند كه منو ازتنهايي در بيارند.فكر ميكنند تغيير رفتار من بخاطر تنها بودنم هست. اما نميدونند كه من بي تو تنهام. چرا ديگران دنبال راه حل هستند. وقتي من خودم راه حل ميدونم. آخه مگه آدم ميتونه وقتي هنوز عاشقه به كسي ديگه اي فكر كنه ؟ مگه آدم چند تا قلب داره .ميدوني جالب تر اينه كه به من ميگويند فرصت هامو از دست ميدم . اما كي ميتونه فرصت مناسب تعيين كنه؟وقتي من هنوز با نبودن تو كنار نيومدم وقتي هنوز نتونستم نبودنت براي خودم حل كنم چطور ميتونم!!! خيلي واضح بهم فهموندي جايگاهمو خيلي خوب فهموندي كه چقدر برات ارزش دارم،ميدونم قرار نيست معجزه ايي اتفاق بيفته.اما من كه بايد بتونم اينو براي خودم حل كنم كاش حداقل صبر ميكردي كنكورمو بدم. تو كه در جريان بودي چقدر تلاش كرده بودم يادته قدر 13 روز برات ارزش صبر كردن نداشتم. من تو چه حالي بودم تو، تو چه فكري اون موقع من دنبال آزمايشودكتر بودم. تو مسخرم ميكردي كه 13 روز براي چي!حتي شجاعتشو نداشتم برات توضيح بدم.ترسيدم باور نكني ترسيدم بگي ضعيفم ترسيدم..... تا حالا شده وقتي جسمي و روحي حالت خوب نيست يكي كه برات به اندازه تمام دنيات ارزش داره بگه اونقدر براش بي ارزشي كه ميخواد اسمتو تو black list موبايلش قرار بده اونقدر اون لحظه حالم بد شد كه احساس كردم يك لحظه قلب ايستاد احساس كردم زمان تو لحظه مونده و امتدادش تكرار اين جمله تو: بهار من اسمتو توي black list ميگذارم تا ديگه از هيچ راهي نتوني تماسي باهام داشته باشي. وقتي به خودم اومدم فقط تونستم بگم متاسفم.متاسفم كه اونقدر دوست دارم.وقتي حالم خوب نيست و درد دارم من برات اونقدر بي ارزشم كه شآن دوست داشتنمو در حديك دختر مزاحم پايين مياري. اونقدر حرفت برام درد داشت كه درد جسمم يادم رفت . شايد تو بعضي رفتارهاي من دوست نداشتي اما من هميشه برات احترام قائل بودم و هستم.ميدونم اونقدر مغروري كه ديگه اينجا نمياي. شايد براي همين جرئت كردم بگم .ميدوني ميگن تاثير نوشتن خيلي بيشتر من برات خيلي نوشتم اما هيچ كدوم روي تو تاثيري نداشته احتمالا يا من دست به قلم خوب نيست يا تو با بقيه فرق داري نميدونم تو چي فكر ميكني؟ شنيده بودم درد روحي بدتر از دررد جسمي تو بهم ثابت كردي توي اون شرايط من واقعا درد جسمو يادم رفت. امضا:عضو لیست سیاه + نوشته شده توسط بهار در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت
9:49 |
هرگز نشد بیا ی پیشم بگیری دستای منو بدونی من عاشقم گوش کنی حرفای منو تو بی وفا بودی ولی اونکه برات میمرد منم تا زنده ام دوستت دارم اینه کلام اخرم من که نتونستم تو را یه لحظه تنها بزارم تو سردی خاطره هام بگم که دوستت ندارم دلم میخواد همین به باراشکامو پنهون نکنم باور کنی تو را میخوام غربت و زندونی کنم بیام به شهر خاطرات غرق بشم توی نگات دیوونه وار فدات بشم بمیرم من واسه چشات + نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت
19:29 |
هنوزم منتظرم تو برگردی
من همیشه منتظرتم برای فراموش کردنت به چند قرن نیازه آخه + نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت
21:30 |
امروز همه چيز روبه راه است!!! همه چيز آرام ... آرام ...است باورت ميشه؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم "با ياد تو" تو نگرانم نشو! همه چيز را ياد گرفته ام! ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنكه تو باشي! ياد گرفته ام ... نفس بكشم بدون تو ... و به ياد تو ياد گرفته ام چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن ... و جاي خالي ات رو با خاطرات با تو بودن پر كنم! تو نگرانم نشو! همه چيز را ياد گرفته ام! راه رفتن در دنياي بدون تو رو ياد گرفته ام ياد گرفتم كه چطور بي صدا گريه كنم یاد گرفته ام چطور صدای هق هق گریه ام با بالشتم بی صدا کنم و مهم تر از همه ياد گرفتم كه به يادت زنده باشم و زندگي كنم اما هنوز يك چيز هست كه ياد نگرفته ام... كه چگونه...!!!براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاك كنم... و نميخوام هيچ وقت ياد بگيرم تو نگرانم نشو!! "فراموش كردنت "را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت. امضا:عضو لیست سیاه + نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت
13:12 |
وقتی نبود به بودنش نیازمند شدم.وقتی رفت به انتظار آمدنش نشستم. + نوشته شده توسط بهار در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
9:53 |
و برای فراموش کردنت عشق به چندین قرن نیازه + نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت
19:5 |
عشق تو شوک بود
به قلبه خستم ببین که بی تو شکستم نکنه بمیرم تو رو نبینم!!!! هنوزم آرزوم دوباره دیدنت آرزومه کاش یه روز برسه لحظه رسیدنت آرزومه!!!! + نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت
17:3 |
حرف نميزنم وقتي كه ديگه مطمئن بشي عاشق شدي شك جايي نداره. يادته بار اول كه اومدم آرينا راجع به كتاب حرف زديم تو روي يك تكه كاغذ كوچك اسم نرم افزارSPSS رو برام نوشتي؟ اون موقع فكر نميكردم يك روزي از پيدا كردن يك تكه كاغذ اينقدر خوشحال بشوم. موقع فكر نميكردم يك روزي اونقدر تو رو دوست داشته باشم و عاشقت بشوم ك حتي اون تكه كاغذ كوچك به اندازه يك دنيا برام ارزش داشته باشه اون روزها حتي تصور اين رو نميكردم كه يك روزي تا اين حد عاشقت بشوم..فكر نميكردم بتونم با تو دوست بشوم اما عجيب هميشه فكر ميكردم از تو جدا ميشوم اگر يادت باشه اينو چندين بار بهت گفتم كه سهراب من مطمئنم يك روز از تو بايد جدا بشوم چون از اول هم ميدونستم كه دنيا هامون باهم متفاوت و من اونقدر عاشقت بودم(هنوزم هستم)كه به زور ميخواستم دنياهامون پيوند بزنم اونقدر دوستت داشتم كه سعي كردم اونقدر باهات بد باشم وتابلومو بگيرم كه به زور به خودم بگم بهار تو سهراب دوست نداشتي اما مگه كاري تا حالا با زور درست شده كه اين بار درست بشه حالا بعد اين همه اتفاقات به هر بهانه يي ميخواستم باهات حرف بزنم حتي من به اينكه فقط صداتو بشنوم راضي بودم يادم يك بار بهم گفتي بهار خيلي ضعيفي آره من خيلي ضعيفم اگه تو عاشقي و دوست داشتنو ضعف بدوني اما فقط در مقابل تو چون تو رو به اندازه تمام دنيايي كه مال خودمه دوست دارم اما من اينقدر ضعيف نبودم من چيزهاي تجربه كردم كه اگه هر دختري تجربه كرده بود شكسته بود . كارهايي كردم حتي خيلي از مردها وجود انجام اين كارها رو ندارند. اما چه اهمييتي داره سهراب؟ مهم اين دوست داشتم اونجوري كه هستم منو ميشناختي كه نشد باورت ميشه؟ امروز درست 63 روز نديدمت آره تو باورت ميشه چون اين منم كه هر روزم هزار روز ميگذره نه تو(الان ميگي خودم خواستم و تاوانش بايد بدم اونم چه تاواني!!!) ميدوني دوست داشت با گذر زمان كم نميشه فقط ناچارم بپذيرم كه دوست داشتن به زور نميشه !!! هر چند خيلي سخته اما نميتونم كه به زور بگم سهراب منو دوست داشته باش چون دوستت دارم نميتونم به زور بگم سهراب عاشق من باش با من باش چون من عاشقتن چون من ميخوام كه با تو باشم (به قول تو اين مربوط به خودمه ميخواستم عاشق نشوم) از خودم توي اين 63 روز پرسيدم چرا بايد كسي رو كه دوستم نداره دوستش داشته باشه؟ چرا بايد كسي رو كه باهام هر جوري خواست بدون در نظر گرفتن هيچ ملاحظه اي حرف زد رو دوست داشته باشم؟تا حالا به اين نتيجه رسيدم وقتي دوست داشتنم شد عشق يادم رفت كه خودم هم هستم و من همه تو شدم هر چند كه عشق يك طرفه فقط رنج هست برات آرزو ميكنم اگر زماني عاشق شدي يك طرفه نباشه چون واقعا آدم ميشكنه جدي ميگم + نوشته شده توسط بهار در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت
19:49 |
|
|